..
بک یا باقی یا کافی یا صاحب
تا حالا دلت از قفسه سینه ت نمیخواسته بزنه بیرون؟
بی تاب شدی؟
تا حالا دلت قنچ رفته بپری؟
افسردگی رو نمیگم ها، یه حس درونی رو میگم که انگاری روحت حوصله این جسم رو نداره.
میفهمی چی میگم؟
اونوقتی که از آخرین دلبستگیت به دنیا "نه" میشنوی و "فعلا وقت ندارم".
انوقته که روحت گیر میده میگه: دلشده بابا لعنتی به چی این دو پاره استخون دل بستی؟
بعد تو جواب میدی:آخه فقط خودم که نیستم. اینهمه رذیله رو نمیبینی مث زالو چسبیدن ولم نمیکنن؟
- ای خااااک! بعد از هفت سال شاگردی فلانی هنوزم...
شرمنده تر میشی.
- با قابلمه گذاشته بودن جلوت بعد تو نوک میزدی؟؟؟؟
داری کم کم آب میشی.
- حیف نون!
آرزو میکنی جای قارون زمین تو رو هولوپی قورت داده بود.
(اینجاس که دست میزنی زیر چونه ت و میری تو عالم هپروووت)

برو توش... از چی میترسی؟

آهاااااااا. دیگه دست و پاتو بستن. دیگه دهنت رو پنبه کردن لال شدی به سلامتی!

برو تو کپه مرگتو بذار دلشده! تعارف نکن. نه! عمرا اگه بذارم! اول شما!
یاعلی
..